خانمی با کشیش ملاقات کرد و برایش گفت: من دو طوطی ماده دارم که فوق العاده زیبا هستند. اما متاسفانه فقط یک جمله بلدند که بگویند «ما دو تا فاحشه هستیم. میای با هم خوش بگذرونیم؟». این موضوع برای من واقعا دردسر شده و آبروی من را به خطرا انداخته. از شما کمک میخواهم. من را راهنمایی کنم که چگونه آنها را اصلاح کنم؟
کشیش که از حرفهای خانم خیلی جا خورده بود گفت: این واقعاً جای تاسف دارد که طوطی های شما چنین عبارتی را بلدند... من یک جفت طوطی نر در کلیسا دارم . آنها خیلی خوب حرف میزنند و اغلب اوقات دعا میخوانند. به شما توصیه میکنم طوطیهایتان را مدتی به من بسپارید. شاید در مجاورت طوطی های من آنها به جای آن عبارت وحشتناک یاد بگیرند کمی دعا بخوانند .
خانم که از این پیشنهاد خیلی خوشحال شده بود با کمال میل پذیرفت. فردای آن روز خانم با قفس طوطی های خود به کلیسا رفت و به اطاق پشتی نزد کشیش رفت. کشیش در قفس طوطی هایش را باز کرد و خانم طوطی های ماده را داخل قفس کشیش انداخت .
یکی از طوطی های ماده گفت: ما دو تا فاحشه هستیم. میای با هم خوش بگذرونیم؟
طوطی های نر نگاهی به همدیگر انداختند. سپس یکی به دیگری گفت: اون کتاب دعا رو بذار کنار. دعاهامون مستجاب شد !
روزي همه فضايل و تباهي ها دور هم جمع شدند ، خسته و كسل تر از هميشه . ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت بياييد يك بازي كنيم مثلا قايم باشك همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد من چشم مي گذارم و از آن جايي كه هيچ كس نمي خواست به دنبال ديوانگي بگردد همه قبول كردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد . ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و شروع كرد به شمردن . يك . . . دو . . . سه . . . همه رفتند تا جايي پنهان شوند . لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد ، خيانت داخل انبوهي از زباله ها پنهان شد ، اصالت در ميان ابرها مخفي شد ، هوس به مركز زمين رفت ، دروغ گفت زير سنگي پنهان مي شوم اما به ته دريا رفت ، طمع به داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد و ديوانگي مشغول شمردن بود . هفتاد و نه . . . هشتاد . . . همه پنهان شده بودند به جز عشق كه همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد و جاي تعجب هم نيست چون مي دانيم پنهان كردن عشق مشكل است .
در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي رسيد نود و پنج و . . . هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در بين يك بوته گل رز پنهان شد . ديوانگي فرياد زد دارم مي يام دارم مي يام . . . و اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود زيرا تنبلي اش آمده بودجايي پنهان شود و لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان شده بود ، دروغ ته دريا ، هوس در مركز زمين و . . .
یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق او از يافتن عشق منصرف شد . حسادت در گوشهايش زمزمه كرد تو فقط بايد عشق را پيدا كني . او پشت بوته گل رز است . ديوانگي شاخه چنگك مانندي را از درخت كند و باشدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز كرد و دوباره و دوباره . تا با صداي ناله اي مواجه شد و كارش را متوقف كرد عشق از پشت بوته گل بيرون آمد و با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتهايش قطرات خون بيرون مي زد .
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمي توانست جايي را ببيند . او كور شده بود ديوانگي گفت من چه كردم ؟ من چه كردم ؟ چگونه مي توانم تو را درمان كنم ؟ عشق پاسخ داد : تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كاري كني راهنماي من شو و اين گونه است كه از آن روز به بعد عشق كور است و ديوانگي همراه آن .


تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغ همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالها هست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت...
من ندانم كه كيم
من فقط مي دانم
كه تويي،
شاه بيت غزل زندگيم
آسمان سربي رنگ.
من درون قفس سرد اتاقم
دلتنگ.
مي پرد مرغ نگاهم
تا دور.
آه باران باران
پر مرغان نگاهم را شست.
از دل من اما
چه كسي
نقش او را خواهد شست؟
قدیما خونه ها کوچیک بودن کوچه ها بن بست
اما میدونستی که برای عاشق شدن
همیشه اینجا یه نفر هست
حالا خونه ها بزرگن کوچها خیابونا خیلی عریضن
اما افسوس دلا مرده...
مردم شهر بزرگ همه مریضن
از ته دل دیگه هیچ کس نمی خنده
هیشکی به هیشکی دیگه دل نمی بنده
قدیما کوچه ها تنگ بودن حالا ولی دلان که تنگن
آدما با هم دیگه همش تو جنگن
بیشتر عشقای امروز عشق نه مایه ی ننگن
از ته دل دیگه هیچ کس نمی خنده
هیشکی به هیشکی دیگه دل نمی بنده
نفسا تو سینه حبسن آدم از همه می ترسه
اعتمادی به کسی نیست
عشقی و هم نفسی نیست
قلب زندگی شکسته نفسا تو سینه
از ته دل دیگه هیچ کس نمی خنده
هیشکی به هیشکی دیگه دل نمی بنده
به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
-دل من گرفت ز این جا
هوس سفر نداری؟
ز غبار این بیابان؟
-همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم...
-به کجا چنین شتابان؟
-به هر آن کجا که باشد به این سرا سرایم
سفرت به خیر اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را .